بازیگری که تجربه خوابیدن در گور را دارد/ آنجا آرام ترین جای جهان بود

بازیگری که تجربه خوابیدن در گور را دارد/ آنجا آرام ترین جای جهان بود

نگار نیکدل بازیگر نقش شیدای سریال زخم کاری در برنامه 2 شات با اجرای علی میرمیرانی شرکت کرد. تجربه او درباره بازی در این سریال و اولین مواجه اش با مرگ و خوابیدن در قبر خواندنی است

به گزارش جهان نگر ؛

نگار نیکدل بازیگر نقش شیدای سریال زخم کاری که نامش با بازی در این سریال بر سر زبان ها افتاد، مهمان برنامه ۲ شات با اجرای علی میرمیرانی بود. این برنامه که در پلت فرم فیلیمو پخش می شود با گفت و گو با بازیگران و چهره ها سینمایی، با آن ها در خصوص ابعاد مختلف فعالیت حرفه ای و زندگی شخصی به بحث و تبادل نظر می پردازد. در ادامه قسمتی از گفت و گوی میان نگار نیکدل و علی میرمیرانی را می خوانیم:

 

در سکانس سریال زخم کاری که درون قبر خوابیدید چه احساسی داشتید؟

آنجا آرام ترین جای جهان بود، به خودم آمدم، یک پنجره مستطیلی مثل یک بوم نقاشی،زمینه آبی یک دست،تاچ ظریفی از کاج های دور و برم را دیدم. صداها در سکوت حل می شدند، بوی خاک، بوی خاک، بوی سردی خاک، هزارپا و مورچه هایی که در بیست سانتی متری صورتم رژه میرفتند. قبلش پرسیدند از جای تنگ و تاریک که نمیترسی؟ گفتم نه، اما میترسیدم. لباس سفید سفر را پوشیدم.همه میگفتند نترسی، اما من ترسیده بودم تا آن لحظه قبر از نزدیک ندیده بودم. دراز کشیدم و انگار زمان ایستاد. دستش را به کمرش گرفت و گفت آخر قصه همه همین است. اگر چه لحد را ندیدم،اما صدای کشیده شدن سنگ روی سنگ و تاریک شدن فضا را میفهمیدم. دیگر نمیترسم، آخرش همانجاست که آرام ترین جای جهان بود. ممنونم از شما آقا جان، آقا مهدویان که شیدای قصه تان را به من سپردید. نفسش کشیدم، به جای آن نفسم بند آمد.

 

راجع به لباس سفید و لحد و آخر قصه توضیح بدهید؟

 حقیقتا من در زندگی بیست و شش ساله ای که داشتم، هیچ وقت تشییع جنازه کسی نرفته بودم، هیچ وقت قبرستان را از نزدیک ندیده بودم و اولین بار بود که با آن فضا مواجه میشدم و بیشتر از اینکه برایم خیلی ترسناک باشد، عجیب بود. یعنی از صبحی که برای فیلمبرداری وارد لوکیشن شدیم، مغزم جست و جوگری و کشف میکرد. یک آقایی آنجا بودند که مشغول کندن قبر بودند و من رد شدم. البته آن روز دو سکانس مهم داشتیم. یکی برای مرگ شفاعت و یکی برای مرگ شیدا. این دو در یک روز بود. به آن آقا گفتم که شما برای فیلم برداری قبر می کنید و گفتند که آره. من گفتم که چه جالب، آن قبر من است.

 

شما رفتید به کسی که قبرتان را می کند،گفتید که آقا این قبر من است که می کنید؟

آره و خندید و یک نگاه عاقل اندر سفیه کرد که الهی بمیرم. واقعا انگار هنری ها عجیب هستند. رفتیم پلان ها و سکانس های شفاعت را گرفتیم و تمام شد. من با لباسهای عزایی که شیدا برای پدرش پوشیده بود،روی ریگ های کف قبرستان نشستم و به یک قاب نگاه می کردم که آن قاب خیلی عجیب بود. حدود صد نفر هنرور ، عکس بزرگ من دستشان بود، جلوتر شهریار، آقای طلوعی،آقای کامبیز و آقای جاهدی که یک جنازه را در قبر میگذارند و آن جنازه ی شیدایی است که من داشتم آن را زیست می کردم.

 

شما به مرگ خودت خیره شده بودی، چه تاثیری نه در جان شیدای زخم کاری بلکه در نگار نیکدل واقعی گذاشت؟

خیلی عجیب بود. آن عکسی که دستشان بود و خیلی هم عکس بزرگی بود، عکسی بود که برای هفت سال قبل من است و آن موقع ها شاید من شرایطش را نداشتم که کلاس بازیگری بروم یا حتی به این موضوع نزدیک شوم. یک دوستی از من داشت پرتره می گرفت و من تمام اصرارم این بود که تمام عکس هایی که گرفته می شود یک کانسپت و محتوا داشته باشد.. به این فکر می کردم که هفت سال پیش من اصلا به همچین روزی فکر نمیکردم.

یعنی فکر نمیکردید آن قاب عکس سر خاک تو باشد؟

-دقیقا. همانطور که آن لحظه را پیش بینی نمی کردم، نمیدانیم که چقدر عمر می کنیم. یعنی انقدر که مسئله زندگی چیز عجیبی است، از خود سیر زیستی که داریم، از جبر و اختیاری که داریم. زندگی برایم ساده تر و شیرین تر شد.

برایت شیرین تر شد؟چرا؟

-ته همه چیز همین است چرا انقدر سخت می گیریم؟ بعضی روزها درگیر یک چیزی در زندگی می شویم، چرا این لیوان را این شکلی گذاشت؟ من ناراحت شدم. حتما یک منظوری داشت، حتما فلان شد و…فلانی این حرف را در مورد من زد من ناراحت شدم. تصادف کردم و هرچی…اصلا زندگی چه ارزشی دارد.

خانم نیکدل، چقدر واقعا باور دارید؟چقدر لقلقه زبانتان است ؟

خیلی باور دارم. مخصوصا از آن روز که یک نقطه عطفی بود که بگویم همین است دیگر. یعنی هر اتفاق سخت و ناگوار، ترسناک، غمناک، هر چیزی که برایم اتفاق می افتد، میگویم نگار تو دستت را زدی و برگشتی و ته آن را دیدی که خاک چقدر سرد بود.

 

تو گور خوابیدید؟یعنی چی؟

خیلی عجیب بود. من نمیدانستم که قرار است من جای جنازه در خاک بروم و صبح آن روز آقای مهدویان پرسیدند نمیترسی که؟ اذیتم می کردند، سربه سرم می گذاشتند چون ته تغاری تیم بودم و می گفتم این برای این است که انرژی ام بالاتر بیاید و برای پلان ها آماده تر باشم. گفتم نه نمی ترسم و فلان. یک مثالی همیشه میزنم وقتی همیشه می دانید که این لیوان چای داغ دارد و اگر بخوری میسوزی، لیوان را سر میکشی. ولی من ندیده بودم. من نمیدانستم که آن لیوان داغ است.

گفتید که تشییع جنازه هم شرکت نکرده بودید؟

آره. اصلا هیچ چیزی نمی دانستم. حتی موقعی که مادربزرگم را دو سال پیش از دست دادم، نتوانستم بروم. همیشه خانواده هم من را در فضای دور از این موضوعات نگه می داشتند.

در قبر خودتان رفتید و دراز کشیدید؟

بله

چه شد؟زمان ایستاد؟

واقعا زمان ایستاد. کلمه به کلمه ای که در آن پست نوشته بودم واقعا تمام آن حقیقت بود. یعنی خوابیدم و دیدم که یک مستطیل آبی رنگ وسط تابستان،صدای گنجشک ها،تاچ ریز از کاج های دور و بر و کم بود. انگار که برایم تزئین کرده بودند.

و شما مشغول مردنت بودی؟

آره و خیلی عجیب بود. من واقعا از آقای مهدویان بابت تمام زحمت هایی که برایم کشیدند در یک ظرف طلا تشکر می کنم و در یک ظرف دلی بابت این فرصتی که به من دادند، چون شاید هیچ وقت دیگر همچین فرصتی نداشته باشم.

چقدر این تجربه گور، این تجربه مردن، این حل شدن صداها، ایستادن جهان به تو کمک کرد که آدم ها را ،راحت تر ببخشی؟

خیلی.

یعنی چی خیلی؟

اگر کسی را نبخشیم، آن آدم سر خاکمان می آید و خیلی گریه می کند و اگر ببخشیم موقعی که آنجا خوابیدیم خودمان راحت تریم.

آدم نبخشیده دارید؟

بله.

دوگانه شد که؟

آره ولی خب خیلی ها را بخشیدم. پله به پله. آدم در زندگیش به تکامل می رسد.

یعنی فکر میکنید که سینه فراخ تر پیدا می کنید؟

کاملا. اگر صد در صد کینه داشتم، آن کینه سی و پنج درصد درصد شد. باز خیلی عقب نشینی کردم و هی بهتر می شود. چه تجربه خوشی. چه خوشتر اینکه شاید زندگی، زندگی تر شود اگر که ما فکر کنیم که آخرین منزل هستی این است.

کمی قبل تر از مردنت،قبل از اینکه بازیگر شوی،کجا بودی؟

بیولوژی خواندم و همیشه عاشق بازیگری بودم و همیشه دور از این فضا نگه داشته می شدم.

همیشه عاشق بازیگری بودی اما دور نگه داشته میشدی ؟

آره. به واسطه فضا یا هر چیز مثل شرایط دور نگه داشته می شدم و اواسط درس دانشگاهم (در تهران پزشکی درس خواندم) بود و دیدم که دیگر بس است و نمیتوانم. دقیقا قبل از کرونا بود که من تئاتر آقای حسن معجونی به نام تئاتر آشپزخانه را به دعوت یکی از دوستانم در سالن دو شهرزاد رفتم و دیدم و همانجا به خودم گفتم من از چیزی که دارم میبینم لذت می برم اما این صندلی من به عنوان مخاطب نیست؛ اینجا جای من نیست، جای من روی سن است. کرونا شد و کرونا واقعا به من فرصت تصمیم گیری و فکر کردن عجیبی داد. انگار زمان ایستاد و گفت از زندگیت  چی میخوای!

چه جالب.گاهی یک اتفاق به ظاهر شر می تواند،خیر باشد؟     

دقیقا. تکلیف من با خودم مشخص شد و من از قبل از کرونا به فکرش بودم و به خاطر آن سرکار رفتم که بتوانم پول دربیاورم و روی پای خودم بالا بروم که بگویم شد، شد .نشد، نشد. من تلاشم را کردم و بدهکار کار خودم نیستم. تکنسین اتاق عمل کاشت مو بودم و خیلی کار میکردم. یکی از خاطراتی که استاد عزیزم آقای کیومرث مرادی چند روز پیش یاد من انداختند، گفتند که نگار تو خیلی مصر بودی به چیزی که میخواهی.

شما با زخم کاری دو خیلی دیده شدید.این با تو چه کار کرد؟

یک جامپ عجیب، یک سیر صعودی با سرعت وحشتناک و ماورایی. بازخوردهای بسیار محبت آمیز که تو را فقط در قاب تلویزیون می بیند و باز هم محبت را از تو دریغ نمی کنند و بسیار به من چسبید. همانقدر که آن سیر صعودی را می روی بعد از پخش یکدفعه تمام می شود. آن تمام شد و تو الان باید بروی توشه ات را پر کنی، کوله ات را  برای پروژه بعدی پر از خوراکی و ابزار کنی. تو یک بار اینطوری جلوی دوربین گریه کردی، یکبار اینطوری عاشقی کردی. همه اینها را تجربه کردی، این را دیدیم،دیگر چه.

و برای پروژه بعدی چه کردید؟

حقیقتا بعد از این خلا که در این چند ماه ایجاد شد، سعی کردم خودم را پربارتر کنم، هرجوری که می توانم.

خلا که میگویید چه مزه ای است؟

تلخ. خیلی تلخ. دردناک

خانم نیکدل خیلی دیده می شود، مردم ابراز محبت و عشق میکنند و بعد سکون و همه چیز ساکت می شود؟

بله.

احوالت چطور شد و چی گذشت؟

چیزهای خارجی هم خیلی تاثیر داشت. مثلا از نزدیکترین دوستت گرفته تا دورترین کسی که تو را میشناسد تا کسی که حتی در خیابان تو را شناسایی می کند، می پرسند خانم نیکدل،پروژه جدید چه خبر؟ الان سر چه فیلمی هستید؟ و برای کسی که در این فضا نیست شاید درکش سخت باشد که یک مدت بیکار باشی، یک مدت عقب نشینی کنی و اگر کار و پروژه مناسب نداشته باشی، چیزهای دیگر را قبول نکنی. سعی کردم که خودم را سرگرم یادگیری کنم. یعنی کاری است که هم سرم را گرم کند، خوش بگذرد و هم کوله ام را پر کنم. یعنی دفعه بعد که آن را باز کردم بگویم این کارت ها را دارم.کلاس پیانو رفتم. یعنی موسیقی که هیچوقت طرف آن نرفته بودم را شروع کردم. کلاس نویسندگی را شروع کردم و در نویسندگی چقدر آقای مهران رنجبر راهنمایی ام کردند. کلاس شخصیت شناسی بازیگری را رفتم و هنوز در حال یادگیری با آقای مرادی هستم.

یعنی این توهم ها به شما دست نداد که من الان رفتم، ته همه چیز را لمس کردم و الان بازیگرم و مردم من را میشناسند و …؟

اصلا. هر چقدر که بتوانیم یاد بگیریم باز هم یک چیزهایی هست که نمی دانیم و بلد نیستیم. در انتها هم برای کار هنری کردن، برای اینکه خودم را در این فضا نگه دارم و حالم خوب باشد، سراغ رادیو گوشه رفتم.

 

یعنی کار کتاب صوتی کردید؟

بله. خانم منصوریان عزیز با کمال میل و آغوش باز پیشنهادم را برای همکاری پذیرفتند و الان دو تا کتاب در دست ضبط داریم که فکر می کنم دو هفته دیگر یکی تمام شود.

اهل کتاب هستید؟

سعی میکنم باشم. هرچقدر که کتاب بخوانی باز نمی توانی بگویی اهل کتاب هستی. من کتاب را دوست دارم. سعی میکنم که به دوست داشتنم متعهد باشم.

خانم نیکدل،صادقانه چه چیزی در بازیگری بود که به آن انقدر مشتاق بودید؟

قبل از سریال زخم کاری، یک ایدئولوژی بود و بعد از زخم کاری یک ایدئولوژی دیگر. قبل از زخم به بازیگری به چشم یک اتفاق ویژه نگاه می کردم. جوری که انگار این میز پر از لوله های آزمایش کوچک است و مثلا به تو می گویند یک ادم مثل سارا را بازی کن .سارا ممکن است که پنج میلی لیتر خشونت داشته باشد، انقدر صمیمیت داشته باشد و اینها را با هم میکس میکنی و تبدیل به سارا می شود. اگر فقط دو میلی لیتر یا دو سی سی از روی آن برداری یه آدم دیگری می شود. یعنی این بازی و ترکیب چینی برایم خیلی جذاب بود. از طرف دیگر موقعی که تجربه زخم کاری را گذراندم یک چیزی برایم خیلی عجیب شد. بازیگر گاهی می تواند از دوست و خانواده مخاطب نزدیکتر باشد.

شهرت چه سهمی از اشتیاق تو به بازیگری داشت؟

حقیقتش من همیشه در زندگیم، در مدرسه، در دانشگاه،کلاسی که میرفتم مثل کلاس زبان، شهرت نسبی را داشتم.یعنی همه می دانستند که نگار چه کسی است؟ اما من نمیدانستم مثلا کس دیگر اسمش چیست. یعنی طوری نبود که بگویم سودایش را دارم یا برای آن له له میزنم. دروغ است بگویم کیف نمیدهد، نمیشود منکرش شد. ولی احساس مسئولیت می کنم. به خاطر آن کسی که به نگار بیست و شش ساله نگاه می کند و می گوید چرا آن بازیگر این کار را کرد؟ من نکنم؟ این حرف را زد، چرا من نزنم؟ این قشر خیلی در چشم است و الان به خاطر دسترسی که به مدیا دارد خیلی به سرعت آپدیت مدیا می شود.به همین دلیل احساس مسئولیت خیلی شدید میکنم.

چقدر اهل فضای اینستاگرامی یا سایبری هستی؟

حقیقتش چون من قبلا یک پیج داشتم و از آن کسب درآمد می کردم.  متن بود و کلاس های بازیگری ام را هم پوشش میداد (البته هیچکس نمیدانست که مال من است و هنوز هم کسی نمیداند)

متنی یعنی چه؟

-متن های جمله ای کوچک در یک صفحه سفید

از آدمهای مختلف؟

نه،کاملا مال خودم بود.

یعنی یک علاقه مندی به نوشتن از اول در جان شما بود؟

همیشه.این پیج را داشتم و با این فضا آشنا بودم.

هنوز هم آن پیج را داری؟

نه. یک تبلیغی توسط یکی از دوستانم به عنوان هدیه برای پیج صورت گرفت و آن تبلیغ باعث شد پیج بپرد و هیچوقت برنگشت.یک ماه برای آن گریه کردم.

برای چه چیزهایی در زندگی گریه کردی؟

چیزی که بیشتر از همه چیز برایش گریه کردم و از آن به بعد همیشه به خودم میگویم نگار تمام حال بدی هایت و روزهای بد پیش پرداخت روزهای خوب است و این من را خیلی آرام می کند. یک هفته قبل از زخم کاری، من به عنوان یکی از نقش های اصلی یک فیلم سینمایی انتخاب شدم و تمام دوستان و همکلاسی هایم در این فیلم هستند. به یک باره من میفهمم طوری که با من رفتار می شد انگار که گل نوشکفته آن جمع هستم و روی من حساب می کردند و به یکباره حذف شدم.

چرا؟

هنوز هم برای آن چرا پاسخی ندارم. به من گفتند که به نفع تو بود.

زیر آبت را زدند؟

نمیدانم. واقعا دوستی که جای من قرار گرفت، از لحاظ قیافه، صدا، جنس بازی، خیلی به یکدیگر شباهت داشتیم ولی او کار کرده بود و به خاطر شهرت و تجربه ای که داشت خیالشان از آن بابت از او راحت بود و هرکسی که به من زنگ میزد، میگفتم من دارم میسوزم. یک نفر به من بگوید چرا؟ به فلان دلیل. مثلا دماغت قوز دارد، بازی تو خوب نیست. بازیگر نمیشوی، به من یک دلیل بگویید. من صدای شکستن استخوان هایم دارد دیوانه ام می کن .و هیچ کس به من هیچ چیز نگفت.   

یعنی در لحظه ای که فکر می کردید همه چیز درست شد،همه چیز از دست رفت؟

عین هیروشیما جلوی رویم ترکید و من فراموش نمی کنم که سه شبانه روز وسط تخت می نشستم، لحافم را چنگ می زدم، زانوهایم در سینه ام و مامانم پایین تختم نشسته بود، دستم را می فشرد و میگفت نگار تو دلیلش را نمیدانی.

یعنی چی؟

تو دلیل کنسل شدن آن را نمیدانی یک خیری در آن است.

آن موقع حرف مامان را باور داشتید؟

شاید باور داشتم ولی از سوختن و دردم کم نمی کرد.

 

نظرات

پیشنهاد سردبیر