معجزه، رویای دیگری برای رویا میرعلمی بافت!

معجزه، رویای دیگری برای رویا میرعلمی بافت!

میرمیرانی در برنامه دوشات پای صحبت های رویا میرعلمی نشست تا او از معجزه ای در زندگی و حرفه اش بگوید که موجب پوست اندازی اش شد!

به گزارش جهان نگر ؛

خانم میرعلمی، من چند سال پیش با یک خانم بازیگری تلفنی صحبت می کردم،

از من دعوت کرد و گفت یک کار تئاتر داریم، بیا و فکر میکنم چند سالی از آن گذشته است. فردای همان روز شنیدم که سر صحنه همان تئاتر سقوط می کند و رسما پایش مضمحل می شود.آن بازیگر را می شناسید؟

آن بازیگری که پایش مضمحل شد، خودم بودم.

قصه اش را میگویید؟ تا اینجای قصه را خودم گفتم که تلفنی با آن خانم حرف زدم و چهل و هشت ساعت بعد این اتفاق افتاد.از آن به بعد رویا میرعلمی را برایم میگویید؟

آقای میرمیرانی، ماجرای پای من را شاید خیلی ها بدانند و یا عده ای هم درجریان نباشند، اما آنچه برای من رخ داد یک اتفاق ساده نبود، فاجعه ای همراه با شکست امید بود. بعضی وقت ها آدم ها فکر می کنند که یک شکستگی ساده بوده، ولی نه این اتفاق نبود. اعصاب پای من کلا قطع شد، بخاطر شکستگی زیاد استخوان ها، اعصاب پای من قطع شد و به مدت شش ماه فلج بودم و دیگرامیدی نداشتیم که این پا دوباره برگردد و سلامت شود. دوره درمان طولانی را سپری کردم، رفت و آمدها و مراجعه به پزشک زیاد بود. بارها ناامید شدم. نکته ای که در این میانه باید به آن بپردازم این بود که در همان ایام، من مشغول ایفای نقش در سریال "شمعدونی" به کارگردانی آقای سروش صحت بودم که آن زمان به دلیل شرایط پیش آمده برای من ماجراهایی شکل گرفت و نقطه عطف داستان لطف بزرگی بود که جناب صحت در حق بنده کردند.

فکر کنم سکانس های بازی شما روی ویلچر شکل گرفت؟ 

بله، آقای صحت روی صحنه نمایش "شایعات" آمدند و نمایش من را دیدند و قبلا هم خیلی کار از من دیده بودند.سروش صحت همیشه تماشاچی تئاتر بود و من هم آن زمان خیلی زیاد کار تئاتر می کردم. آقای صحت در تئاتر "شایعات" با من درباره اجرا برای سریالی که در دست تهیه داشتند پیشنهاد دادند. فکر میکنم متن سناریوی سه چهار قسمت از این سریال را برای من فرستادندف خواندم وخوشم آمد. متاسفانه فکر می کنم یک ماه بعد از آن، این اتفاق برای من افتاد. البته آقای صحت خبر نداشتند با من تماس گرفتند و من موضوع شکستگی را بازگو کردم  ایشان فکر نمیکردند که عمق فاجعه زیاد باشد به همین دلیل گفتند اشکالی ندارد تا آن موقع خوب میشود. گفتم نه این شکستگی یک شکستگی معمولی نیست، اصلا نمیتوانم از جایم تکان بخورم و یادم است که ایشان باز هم عمق فاجعه را درک نکردند و از من خواستند که چند هفته بعد به دفتر کارشان بروم. که در آن زمان با کمک چند نفر سوار بر ویلچر من به دفتر آقای صحت  رفتم  که بعد از حیرت و تعجب خطاب به من گفتند:" اصلا اشکالی ندارد. من نقش را عوض می کنم چون اصلا نقش قرار بود معلم تعلیم رانندگی باشد و گفتند بر اساس شرایط و موقعیت شما این نقش را عوض می کنم. که همین کار را هم کردند و میزانسن ها را بر اساس شرایط جسمی من تغییر دادند.  

من در آن تایم کمدی ترین نقش زندگیم را در نقش زیبا در سریال "شمعدونی"  ایفا   کردم. خیلی عجیب بود، تایم هایی بود که من بسیار ناامید و دلشکسته بودم و حال نزاری داشتم. یادم است که پشت صحنه قبل از این که من بخواهم وارد پلان بشوم گریه می کردم، خیلی در رفت و آمد بودم، مدام دکتر می رفتم و می آمدم و مدام هم من را داشتند ناامید میکردند که شرایط پایت طوری است که تا آخر عمرت خوب نمی شود و باید با این شرایط کنار بیایی و فکر کنید من یک بازیگر تئاتر   درآن موقعیت بحرانی قرار داشتم. آقای صحت و خیلی از دوستان دیگر به من دلداری می دادند. اشک هایم را پاک می کردم و وارد کمدی ترین پلان های بازی می شدم. بعد از آن واقعا یک درک و دریافت عجیب و جدیدی از زندگی برای من حاصل شد. یعنی یک دریچه جدیدی از جهان به روی من باز شد.

یک دقیقه نگه دار.من رویا میرعلمی را میشناختم، با هم کار کرده بودیم،بازیگر سرحال و سرپا،ایفاگر نقش های کمدی در تئاتر،درجه یک جلوی دوربین، یکدفعه میگویند اصلا راه رفتن را فراموش کن! جهان فرو ریخت؟

آره. آن تایم برایم فرو ریخت. یعنی واقعا میدانید احساس کردم دنیا برایم تمام شد،همه چیز برایم تیره و تار شده بود و گفتم دیگر اصلا نمیتوانم. یعنی این پا دیگر درست نمیشود و تو تا آخر عمرت قرار است شل بزنی و پایت را روی زمین بکشی و راه بروی و من دیگر هیچ نقشی نمیتوانم بازی کنم. ببخشید من خیلی احساساتی و هیجانی هستم. هم در خندیدن و هم در گریه کردن!

آدم سلامت هم میخندد و هم گریه میکند

آن زمان احساس کردم که همه چیز برایم تمام شده و چرا؟ چرا این اتفاق باید برای من بیفتد و دنبال این چرایی ها بودم و یادم است که آن مقطع شش ماهه (بعد از آن شش ماه هم، تا به امروز همچنان آن اتفاق برای من ادامه دار بود) ولی بعد از آن احساس کردم خب تمام شد، بس است دیگر، چرا انقدر ناله و زاری و گریه؟ تمام شد. بیا یک زندگی جدید را شروع کن و دوباره از نو همه چیز را بساز. تو میتونی، میتونی، میتونی!  آقای میرمیرانی به طرز عجیبی بعد از شش ماه که احساس کردم کمی پایم شروع کرد به حرکت کردن. فیزیوتراپ یا کاردرمان هایی که خانه می آمدند یا خودم میرفتم مدام می گفتند راه رفتن را باید دوباره تمرین کنی، از نو مثل یک بچه نوپا و من جلوی آینه راه رفتن را شروع کردم، چگونه راه بروم، چگونه حرکت کنم، چگونه بدوم؟ دویدن را پیش یک آقایی رفتم که مربی بود و یک باشگاهی کار میکرد که دونده بود. به او گفتم که این مشکل را دارم و به من دوباره دوندگی را یاد بده. چون اگر من بخواهم سر پلان بدوم و بخواهم تند راه بروم باید چه کار کنم؟ او به من گفت باید چه کار کنی و چگونه بدوی و یک رویای جدید بود. یک رویایی که انگار قرار است دوباره راه رفتن را یاد بگیری

 

یک دریچه جدید به زندگی شما باز شد؟آره؟

بله. من فکر می کنم آن دریچه یا پنجره ای که به رویم باز شد، نگاه من را به زندگی عوض کرد. یعنی فکر کردم که اصلا هیچ چیزی جدی و پایدار نیست.

هیچ چیزی پایدار نیست

من تا به آن روز این را درک نکرده بودم. فکر می کردم که همه خوشی های زندگی پایدار است و همه غم های زندگی هم می توانند من را از پای دربیاورند. ولی بعد متوجه شدم نه؛ هر اتفاقی که در زندگی می افتد یک فرصت جدیدی به تو میدهد که از نو شروع کنی و خودت را بهتر بشناسی و خودت را دوباره بسازی و اصلا یک آدم جدید بشوی، یک آدمی بشوی که حتی شاید سختی های زندگی تورا می تواند بسازد. بعضی ها البته این را قبول ندارند، اما من می گویم که رنج هاست که آدمها را می سازد و نگاهشان را به زندگی عمیق می کند.

و این اتفاق در عینیت زندگی شما افتاد؟

بله و اتفاق های پی در پی و سخت و سخت تر که همواره من را ساخت و آقای میرمیرانی میدانید که من الان یک خلوتی با خودم دارم، یک تنهایی دارم که آن خلوت و تنهایی را خیلی زیاد دوست دارم و خیلی زیاد در آن خلوت و تنهایی به خودم، به جهان هستی، به اتفاقاتی که میفتد فکر میکنم. شاید در جمع ها خوش مشرب باشم، معاشرت کنم، بگو بخند باشم، ولی این همینجا در هر کاری که بروم تمام می شود، ختم می شود و دوباره برمی گردم در خلوت و تنهایی خودم. آقای میرمیرانی همچنان فکر می کنم این به سن هم ربط دارد، فکر می کنم آدم هرچه سنش بالاتر می رود احساس نیاز به این خلوت و تنهایی را بیشتر حس می کند. یعنی بیشتر به این خلوت و تنهایی احساس نیاز می کند و برایش خیلی خوشایند است و این تنهایی به من احساس رهایی می دهد، در خلوت خودم خوش می گذرانم.

بیایید یک دور با هم این قاب را  دوره اش کنیم. رویای میرعلمی زمین خورد تا رویای میرعلمی که بلند شد، چه چیزهایی در او عوض شد؟ صبورتر شد؟ عمیق تر شد؟ چه شد؟

به شدت در زندگی صبورتر شدم.همان چیزی که به شما گفتم همان که این احساسی که هیچ چیزی پایدار نیست.

آره خیلی اتفاق مهمی است، خیلی بزنگاه مهمی است

آقای میرمیرانی الان دارم به شکل یک فرصت به آن نگاه میکنم. من آدمی به شدت هیجانی و احساسی بودم، حتی در زندگیم صبور نبودم و از کودکی یادم است همیشه خانواده ام یعنی پدر و مادرم به من می گفتند که تو چقدر عجول هستی و چقدر دوست داری همه چیز زود اتفاق بیفتد. ولی این در من شاید یک چیزی را به وجود آورد که آن عجله کاری یا چیزی که به سرعت برای رسیدن بود در من به شدت تغییر کرد.

بعد از این ماجرا شما کلی نقش بازی کردید، راه رفتید، دویدید، چه اتفاقی افتاد؟ یک ققنوس وارگی در این ماجرا وجود دارد که شما از یک خاکستری، به آدمی که گفتند تمام و بلند شدید و نه تنها برخلاف نگاه پزشکان راه رفتید و دویدید و نقش های متعدد هم بازی کردید من در "مستوران" یک سکانسی را یادم است که در یک پهن دشت بی خداوندی مشغول دویدن هستید، خیلی اتفاق غریبی است، این را با من شریک می شوید؟

آره،حتما. شاید هم آن اتفاقی که یعنی همان ماجرایی که درونم اتفاق افتاد این بود که این نقطه ضعف تو نیست. نه، تو میتوانی. شاید آن قد بودن و اینکه چرا که نه؟ به نظر من انسان خیلی قدرت دارد و این قدرت تمامش ذهن آدم است، من بیشتر با ذهنم یعنی وقتی که به من می گفتند باید این دشت را بدوی، حالا باید از این کوه بالا بروی، حالا باید سوار اسب بشوی، البته در تمرین های "مستوران" سوار اسب شدم و به شدت زمین خوردم، بعد دیگر گفتم سوار نمیشوم. و به خاطر آن خاطره ای که داشتم گفتم نمی خواهم متحمل یک ماجرای جدید بشوم، ولی قدرت ذهن است. آن اتفاقی که برای من افتاد باورتان نمی شود من فقط متمرکز بودم و می گفتم پای من تکان می خورد، بالاخره یک روزی پای من تکان خواهد خورد و من خواب می دیدم.

چه چیزی خواب می دیدید؟

بارها و بارها خواب می دیدم پای من تکان می خورد و یک روز واقعا این اتفاق افتاد. من روی تختم مغموم و ناامید خوابیده بودم و دیدم که توانستم انگشت پایم را به اندازه شاید دو صدم میلی متر تکان بدهم. چون اصلا تکان نمی خورد.

خودتان حس می کردید؟

خودم حس می کردم، مغز اصلا فرمان به پای من نمی داد چون قطع شده بود. یکدفعه دیدم که تکان می خورد و بعد فکر کردم که خواب می بینم، بلند شدم و دور و اطرافم را خبر کردم که بیایید و ببینید، آنها خیلی دقیق و ریز شدند و ریزبینانه نگاه کردند و دیدند که  آره دو صدم میلی متر تکان می خورد و  نمی دانید من آن روز چه اتفاقی در درونم افتاد و بعد مصمم شدم که بایستم.

بگذارید این قاب را با هم دوره کنیم. این قاب سیاه است و این یکی دو میلی متر مثل شعاع نوری است به دل این سیاهی می تابد. من می خواهم این شعاع نور را برایم بگویید که بعد چگونه کل پهنه را سفید کرد؟

دقیقا مثل یک نوری بود که یک روزنه، انگار یک سر سوزن آمد و همان نور کوچک یک دفعه به قول شما همه زندگی من را سفید کرد. یعنی من احساس کردم که می شود، پس معجزه است.

رسما معجزه اتفاق افتاد.

به خاطر اینکه من هرگز با تمام آن همه ناامیدی در ته توی ذهنم همچنان امیدوار بودم و همچنان به معجزه اعتقاد داشتم و همچنان در ذهن خودم تصور این را می کردم که بالاخره یک روز درست می شود و من خودم را بارها و بارها می دیدم که می دوم و روی صحنه بازی می کنم، شیطنت می کنم، شما از من تئاتر دیدید و می دانید روی صحنه چقدر من اکتیو هستم.

بله بله

آقای میرمیرانی یادم است یک روز آن سال یک روز برف خیلی سنگینی آمد (۱۷ دی ۱۳۹۲ برای من این اتفاق افتاد) و فکر می کنم اواخر بهمن یک برف بسیار سنگین آمد.خواهرم پرده ی پنجره اتاقم را کنار زد و من برف را دیدم و پسرم با پدرش بیرون رفتند و روی برف دویدند. من شروع کردم به گریه کردن  و همینطوری اشک های من سرازیر می شد و می گفتم میشود باز هم من بتوانم راه بروم؟ من در خیابان چون نمی توانستم راه بروم و اصولا به دکتر که میخواستیم برویم با ماشین من را می بردند، به تمام پاها نگاه می کردم و می گفتم می شود من هم مانند اینها پاهایم را روی زمین بگذارم و راه بروم؟ به تمام کفش فروشی ها نگاه می کردم و می گفتم که میشود یک روزی آن کفش ها را بخرم؟ چون یک جفت کفش مخصوص باید می پوشیدم که یک سال آن کفش مخصوص را می پوشیدم و خیلی جالب وقتی به آن پاها نگاه میکردم یک عالمه پا مثل پای خودم را پیدا می کردم آنقدر که به راه رفتن ها توجه می کردم.

ببین چقدر حیرت انگیز است. یک چیزی که ما فکر می کنیم روتین و معمولی و پیش پا افتاده است، ناگهان برای تو بدل شد به یک آرزوی دست نیافتنی.همین که یک کفش بخری یا یک قدمی بزنی

بله. من الان آنقدر خوشحال هستم، میدانید تمام زندگی من کفش بود و من عاشق کفش بودم. همین الان هم تمام زندگیم پر از کفش است و آقای میرمیرانی می دانید من حتی نمیتوانستم کفش بخرم. فکر کنید یک چیز ساده، یه چیزی که آدم در زندگی اصلا فکرش را هم نمی کند و خیلی جالب بود دکتر که می رفتم، دکترها و فیزیوتراپ های مختلف می رفتم و می آمدم، آدمها را می دیدم که با چه دردهایی مواجه هستند و ما این ماجراها را وقتی که در زندگی هستیم نمی بینیم و متوجه نیستیم که چقدر خوشبختیم. آدمی که سلامت باشد، از نظر من خوشبخت ترین انسان روی کره زمین است. بالاتر از این خوشبختی وجود ندارد، وقتی به این درک میرسی که خودت دچار مشکلی می شوی، سلامتیت دچار مشکل می شود و تو حسرت آن روزهایی را داری که سلامت بودی و قدرش را ندانستی. مثل این نفس کشیدن. ببینید آقای میرمیرانی الان ما راحت نفس می کشیم، ولی اگر یک روزی به سختی بتوانیم نفس بکشیم…اینها چیزهایی است که ما نمی بینیم. خیلی برای من عجیب است که بعضی از آدمها برای چیزهای کوچک اینقدر عصبی و پرخاشگر می شوند. چیزهای کوچک و دستی و پیش پا افتاده، سر کار، مسائل مالی یا مسائل عاطفی، شما بزرگترین نعمت جهان را دارید و نمی فهمید. سلامتی به نظر من خوشبختی است و من خودم را الان خوشبخت ترین آدم جهان میدانم.

چه خیر بزرگی در این شر برای تو بود

خیلی، به شدت یک خیر بزرگ که من قدر سلامتی،زندگی و خوشبختیم را بدانم.

از آن آدمی که در عصر پاییزی با هم همکاری می کردیم، تا این آدمی که الان (البته من و شما یکی دوسال پیش هم با هم همکاری داشتیم) و جالب این است از پله های مکانی که بالا می رفتیم به جایی که کتاب من صوتی می شد و من گفتم که پای شما اصلا نمی لنگد و شما گفتید که تو متوجه نمیشوی و الان که ورودی را گرفتیم دیدم که از آن هم که من متوجه نمیشدم، متوجه نشدنی تر شده است و می خواهم از این رویای میرعلمی بپرسم که چه چیزی تغییر کرده است؟

آقای میرمیرانی همه چیز. من فکر میکنم حتی روز به روز من در حال تغییر کردن هستم. من آدمی هستم که دیگر تحسین ها دلگرمم نمی کنند و نه ناسزاها یا توهین ها دلسردم کنند. یک سری جاها هم که دیدید توهین می کنند و دوست ندارند و سلیقه شان نیست، ممکن است رویم یک تاثیر کوچک بگذارد، ولی نابودم نمی کند. با خودم آدم رو راستی هستم، همیشه به دنبال این هستم که چگونه پیشرفت کنم، حتی نسبت به روز قبلم یا دقیقه قبلم. نقطه ضعف های خودم را می گردم که پیدا کنم که کجای زندگیم میلنگد؟ کجای رویا، کجای احساسش؟ کجای عاطفه اش؟ بخش هیجانی، کجاها مشکل دارد؟ همیشه سعی می کنم که درست کنم، ممکن است که موفق نشوم ولی تمام سعی ام را همیشه بر این گذاشتم که اتفاق خوب بیفتد، چون به این اعتقاد دارم که من تنها نیستم. من یک مادرم و مسئول یک انسان دیگری هستم که او را به دنیا آوردم و سعی می کنم که همیشه تا جایی که ممکن است تغییرات خوبی را در خودم اعمال کنم

چه اتفاق غریبی است. ما مردها هیچوقت این را نمی فهمیم. میدانی که من پدر هستم و پسر بزرگ من از پسر بزرگ شما یک سال بزرگتر است.ما مردها پدر هم می شویم انگار این را خیلی نمی فهمیم. چه جادویی است در مادرانگی؟

ببینید شاید خیلی کلیشه ای و تکراری باشد، یک عشق عجیب و غریب است.آقای میرمیرانی شما خودتان هم پدر هستید و این عشق را دارید، ولی این قلبی است که خارج از من زندگی می کند، جلوی من راه می رود، جلوی من نفس می کشد

چه تعبیر درستی. قلبی است که خارج است

کسی که تو میبینی و به او عشق می ورزی و تمام دنیا یا اصلا هر چیزی که در جهان هست را برای خودت نمی خواهی و برای او می خواهی. شادی او شادی توست و غم او غم توست. زندگی او زندگی توست. نفس کشیدن او برای تو عین معجزه است و من همیشه یک شعری از آقای شمس لنگرودی را در ذهنم دارم که  برای پسرم بارها و بارها خواندم یا به او گفتم: نوروز منی، تو با جان نو خریده به سمت تو میدوم. شکوفه های توام من، به شور میوه شدن در هوای تو پر می کشم. من فکر می کنم این تعبیر و تفسیر درستی است، برای اینکه عشق خودم را به پسرم همیشه بگویم .

من یادم است سالهایی که با هم عصر پاییزی را کار می کردیم، میگفتید که مدرسه می برمش، بعضی از بچه ها می گویند که مادرش را می شناسند، او چه احوالی دارد با یک مادر معروف؟

کارن خیلی پسر اتفاقا جالبی است، الان که بزرگتر شده است خیلی دوست ندارد که آدمها متوجه شوند

پسرها همین هستند، به این سن که میرسند دوست ندارند کسی بفهمد

دوست ندارد که آدمها متوجه شوند که مادرش کیست واگر بشناسند، به او بگویند خیلی زود از کنارش می گذرند. یعنی خیلی اجازه نمی دهد آدمها به زندگی شخصی ورود کنند و الان که بزرگ شده است خیلی دوست ندارد با هم بیرون برویم، بیشتر با دوستانش است

طبیعی است. من هم یک پسر در همین سن و سال دارم و طبیعی است

اصلا دنیایشان با ما خیلی فرق می کند و من هم اصلا به او سخت نمی گیرم. در کارهایش با من خیلی مشورت می کند و با هم رفاقت خیلی عمیق و عجیبی داریم. همه حرف هایش را هم به من می زند، ولی خارج از خانه من خیلی دوست ندارم که مزاحم بشوم. واقعیتش این است که من یک آدمی هستم که روی صحنه و جلوی دوربین خیلی راحت می توانم خودم را رها کنم. شاید در زندگی شخصی ام اینگونه نباشم و این رهایی روی صحنه را همیشه خیلی دوست داشتم و همه چیز به غیر از آن صحنه و آن کاراکتر برای من سفید است و نمی بینم و آن رهایی به من آن قدرت را می دهد که من بداهه پردازی کنم. در زندگی عادی آدم حاضر جوابی نیستم.

بله.خیلی ماخوذ به حیاء هستید، ما مدت ها با هم کار کردیم

 واقعا بله آدمی نیستم که حاضرجواب باشم

مودبانه خجالتی را گفتم. یک جاهایی هم خجالتی هستید

بله ولی جلوی دوربین یا روی صحنه این اتفاق برایم می افتد و رها هستم

چه پایه ای از دیوانگی را رویا میرعلمی سرمایه صحنه و جلوی دوربین کرده است؟

فکر کنم بخش جدایی ناپذیر از حرفه ما همین دیوانگی است. دیوانگی نه به معنای بد، به معنای رها شدن، یک رها شدن خوب، رها شدن از یک سری چیزهایی که شاید برای آدمها خیلی جذاب است اما برای ما نه.این فارغ شدن از دنیا اسمش به نوعی دیوانگی باشد و اینکه به این خیلی معتقدم هیچ وقت آدم نباید اجازه بدهد که کسی، حرفی، چیزی بخواهد جلوی این رها بودن (تاکید میکنم این رها بودن درست)را بگیرد، نباید گذاشت

وقتی که دانشجوی این کار شدی و تصور اتفاقاتی که برای رویا میرعلمی افتاد را میکردی؟ یعنی اینقدر امیدوار بودی که چهره بشوی؟ در تئاتر، یا جلوی دوربین. رویا میرعلمی چقدر رویایش را داشت؟ و چقدر برایش این میزان از توفیق قابل حدس بود؟

آقای میرمیرانی من وقتی وارد دانشکده شدم به هیچ وجه به جز کار تئاتر به هیچ چیز فکر نمی کردم و تا سالها همین ادامه داشت  و من دوست داشتم بازیگری باشم که فقط در تئاتر فعالیت کنم و تئاتر برای من واقعا همه چیز بود و من در تئاتر یک زندگی جدید را شروع کرده بودم و به یک دریافت عمیقی رسیده بودم. حتی تئاتر من را به یک آرامشی رسانده بود. یعنی هیچوقت به فکر این نبودم که می شود چهره شد؟ می شود در کار سینما یا تلویزیون رفت؟ باورتان نمی شود و شاید هم کسی باور نکند

واقعا؟ بازیگر هستی. این یک بخشی از بازیگری است

آره ولی من نمیدانم تصورم همیشه این بود که میخواهم یک بازیگر خیلی مقتدر در تئاتر باشم.

از این بچه تئاتری های سرتقی که می گویند تئاتر اقلیم ما است…

آره من فقط می خواهم در تئاتر فعالیت کنم؛ ولی آن سالها هم شما خودتان آقای میرمیرانی شاهد هستید چه اتفاقاتی در تئاتر می افتاد وچه هیجان و شوری در تئاتر ما وجود داشت

اوج و شکوفایی تئاتر ما آن زمان بود

اوج و شکوفایی تئاتر مملکت ما بود و اتفاقات عجیبی می افتاد. نمایشنامه نویسانی که به شدت معرفی می شدند، بازیگرها، کارگردانها…یادتان می آید که چقدر از کشورهای خارجی، تئاتر های بزرگ، کارگردان های درجه یک اینجا می آمدند و اجرا می کردند و ما هم با کارهایمان به خارج از کشور می رفتیم و آنجا اجرا می کردیم و یک تبادل فرهنگی عجیب و غریبی اتفاق می افتاد و آن موقع من جوان بودم و احساس می کردم که با همین تئاتر من دارم اقناع میشوم و احتیاجی به دیده شدن ندارم. ولی شرایط آنقدر سخت و سخت تر شد که به هر حال خیلی از همکاران هم که درجه یک بودند و فکر کردند که آنها هم نمی توانند در تئاتر بایستند و فعالیت کنند به تصویر و تلویزیون و سینما روی آوردند و باز هم در آن زمینه ها افراد موفقی بودند.الان هم من متاسفانه چهار سال است که تئاتر بازی نکرده ام.

چه فراق طولانی!

خیلی خیلی زیاد و این باز هم بخاطر شرایطی که داشتم

خیلی طولانی هم جلوی دوربین بودید

خیلی. دوسال که پیوسته در کار مستوران بودم. یک کار تاریخی، دو فصل و بعدش هم که دوباره سر یک کار تاریخی دیگر رفتم که یکی دو جلسه دیگر تمام می شود و در این ورطه افتادم و شرایط تئاتر هم متاسفانه کمی نا به سامان است.

برای شما به عنوان یک بازیگر زن که نقش کمدی ایفا می کنید ،این ماجرا چقدر سخت است؟

کار کمدی کردن که خیلی سخت است به خصوص برای خانم ها در ایران.اما با تمام ممیزی هایی که وجود دارد، من فکر می کنم راه هایی هست که می شود مخاطبت را جذب کنی و به شکل صحیح خنده را بر لب های مخاطبت جاری کنی

برای من که سالهاست رویا میرعلمی را می شناسم و با او کار کردم، اگر بگویند رویا میرعلمی دو نقطه، همین را می گویم که اساسا در جان شما یک تنیدگی دارد که وقتی سخت است می شود انجامش داد.چه در زیست شما، چه در کار شما،این از کجا می آید؟

آقای میرمیرانی من فکر میکنم که همه چیز برای من همیشه مهیا نبوده و من همه چیزرا به سختی بدست آوردم، خیلی زیاد تلاش کردم و همیشه ثابت قدم بودم برای رسیدن به چیزهایی که میخواهم

چگونه زورت به ناامیدی ها، شکست ها، تلخی های مکرر در مکرر رسیده است؟

یک بخشش ذاتی است، این سرسختی در ذات من وجود دارد. بخشی از آن این که من خودم را جزو آدم هایی میدانم که خیلی تلاش کردم. همه چیز برایم حاضر و آماده  هیچوقت نبود، یعنی خیلی راه ها را با چنگ و دندان رفتم. خیلی سخت و دشوار، خیلی از راه ها برایم صعب العبور بود و خواستم که بدون هیچ رابطه یا اتفاقی که مسیررا هموار کند، برای من وجود نداشت. خیلی تلاش کردم، خیلی سختکوش بودم و سخت جان و الان هم هستم و همچنان هم برای رسیدن به چیزهایی که می خواهم مصمم هستم ولیکن نگاهم تغییر کرده است. اینطوری نیستم که اگر نشود انگار دنیا روی سرم آوار میشود، نه. من تلاش خودم را خواهم کرد و یک بخشی از ذهنم همیشه رها است که اگر هم نشد اشکالی ندارد، قطعا خیری در آن بوده است

این چقدر به شما آرامش میدهد؟

خیلی زیاد.این بخشی که در ذهن آدم وجود دارد، همان بخش رها کردنی خیلی مهم است. از یک جایی به بعد زندگی برایم اینگونه شد که نه اینطوری نیست که تو بنشینی و پلن برایش بچینی و همه آن اتفاق هایی که می خواهی همانطوری بیفتد؛ نه اصلا زندگی این نیست. زندگی مدام برای تو سورپرایز دارد.

بله،بله. مدام برای آدمی سورپرایز دارد

ممکن است اتفاقاتی بیفتد که اصلا فکرش را نکنی. امیدوار هستم که همیشه اتفاق های خوب بیفتد، ولیکن زندگی همین است. ممزوج شده از شادی و غم، شکست، رسیدن یا نرسیدن، و اگر ما این مفهوم را بفهمیم غرق نمی شویم، یک جاهایی می گوییم ولش کن، رهایش کن، بگذار تمام شود و برود. من خیلی جاها به این رسیدم و این اواخر اتفاقاتی برایم افتاد ، بخاطر شرایطی که برای مادرم پیش آمد، سلامتیش را از دست داد، دو سال تمام کنار من بودند و بعد هم که منجر به فوتشان شد. باز هم، دیدی، زندگی برایت یک آس جدید رو کرد و باز فکر می کردی همه چیز آنطوری که دلت می خواهد پیش میرود، اما نشد، نمیشه، زندگی همین است. یک تراژدی و یک کمدی است که با هم ترکیب شده اند

به پذیرش رسیدید؟

شدیدا آقای میرمیرانی. من فکر میکنم که همه آدمها قطعا روزی به این پذیرش خواهند رسید. به شرط اینکه دنبال آگاهی باشند.

آره وگرنه یک روند را میبینی که پنجاه بار است طرف طی می کند

یک روند معیوبی به وجود آمده و هی تکرار میشود. یک دایره دور خودت ترسیم کنی و بگویی زندگی همین است که من می گویم. نه زندگی خیلی فراتر از این چیزهاست که ما به آن فکر می کنیم و با وجود این روزهایی که میبینیم این همه اتفاقات عجیب در علم، فناوری، متافیزیک رخ میدهد و یک جهان دیگری انگار ابداع می شود و تو فکر می کنی چقدر ذره ناچیزی در این جهان و کائنات هستی

و چقدر خودمان را اشتباهی جدی می گیریم

همه چیز را. فکر می کنیم که قرار است تا ابد اینجا زندگی کنیم و همه چیز چقدر جدی است و الان قرار است چه اتفاقی  در این کائنات و کهکشان بیفتد، نه هیچ چیزی نیست

امید کجای زندگی شما می ایستد؟

امید تمام زندگی من است. فکر میکنم با زندگی من عجین است، کنار من است همینجاست. هرجایی که هستم امید هم هست. هیچوقت هیچوقت ناامید نمی شوم.هرگز، نمی گذارم. خیلی روزهای سختی بوده است که خواسته به من غلبه کند اما نشد. نگذاشتم!

این روزها در این خیابان های هر روزه که از سرکار فرضا به خانه میروید چیزی هست که احوال رویا میرعلمی را تحت تاثیر قرار دهد؟ جانش را شخم بزند؟

من خیلی دوست دارم که آدمها شاد باشند. یعنی شادی حق ماست و خیلی وقتها این شادی را نمیبینم و آدمها را می بینم که خیلی تلاش و تکاپو دارند، اما مضطرب، پر از استرس هستند و تمام آرزوی من برای مردمم این است که روزگارشان خیلی خوشتر از چیزی بشود که الان هستند.

چند سوال از شما میپرسم، میتوانید بگویید بله و میتوانید بگویید خیر، میتوانید بگویید بعدی!

از چیزی در زندگی به شدت پشیمان شدید؟

نه

خواستید تهیه کننده ای را از ته دل نفرین کنید؟

نه

پارتنرت را هیچ وقت تا حد جنون عصبی کردی؟

نه

آنقدر جیغ جیغ کردی کسی سرسام بگیرد؟

بله

کسی در ۲ شاتی که با هم داشتید بازیت را خورده است؟

بله

بدون خواندن فیلمنامه هم کار قبول کردی؟

نه

هیچوقت از تئاتر پشیمان نشدی؟

نه

در زندگی به جایی رسیدی که خواستی قید همه چیز را بزنی؟

بله

روزگار کسی را سیاه کردی؟

بعدی

ما در فضای مجازی گاهی اظهار نظرات یا حکم های قطعی می بینیم که آدم حیرت می کند. با اینها چه کار می کنید؟ حتما در صفحه ات از این قصه ها زیاد است، نیست؟

متاسفانه، صفحات مجازی،اینستاگرام یک شرایطی الان به وجود آمده است که آدمها خیلی راحت توهین کنند،آن آدمها خیلی هم محدود و معدود هستند، ولی سرو صدایشان زیاد است. من سعی میکنم از رویشان بگذرم. یعنی همان بخشی است که میگویم نه تحسین، نه توهین، نه ناسزا، نه می تواند تو را بالا ببرد، نه تو را زمین بکوباند، مهم این است که بفهمی با خودت چند چند هستی؟ الان کجایی و داری چه کار می کنی؟ می گذرم

چقدر خودت مشتری فضای مجازی هستی؟

یک تایمی فکر کردم کلا کنار بگذارم. فکر میکنم به زودی هم به این نتیجه برسم. خیلی برایم جذابیت ندارد، به خصوص اخبار زرد که خیلی هم از آن دوری میکنم

خیلی هم پررنگ است

و به شدت از آن دوری میکنم. از همکاران، از هرکسی در این جهان غرق است دوری می کنم

-شادمانه بزرگ رویا میرعلمی چیست؟

پسرم

جالب است که نگفتی فلان کارم یا فلان جایزه ام،فلان اثرم

نه. تمام زندگی من در پسرم خلاصه میشود.عشقم، شادی هایم، گفتم آن قلبی است که خارج از تن من راه میرود، بزرگ می شود، نفس می کشد

و غصه ای که با خودت حملش کنی

شرایط موجود آقای میرمیرانی. ما که بچه داریم این را میفهمیم و اینکه به هرحال کمی ناامید کننده است. هرکسی را که الان دورو بر خودم میبینم و بسیار از این موضوع خیلی ناراحت کننده و تلخ است که می گویند ما می خواهیم از ایران برویم. من الان می بینم، دوستان  فرزندم از الان که هفده سال دارند، دنبال کارهای مهاجرت هستند و این فکرشان را باهم به اشتراک می گذارند که برای ادامه تحصیل کجا برویم؟ کجا اپلای کنیم؟ این خیلی تلخ است. چرا باید این اتفاق بیفتد؟ اینها بچه های ما هستند و خانواده ها هم خیلی راحت این را می پذیرند که بچه ی خودش، قلب خودش، جگرگوشه خودش را دور کند و اصلا برایشان مهم نباشد که او به دنبال زندگیش رفت

زندگی دو نقطه، تعریف رویا میرعلمی را جلویش بنویسید

میشود یک شعری از والت ویتمن بخوانم؟

بله،حتما

ای من، ای زندگی، در میان این همه پرسش های بی تکرار، در میان زنجیره بی پایان بی ایمانان، در شهرهای آکنده از ابلهان، ای من، ای زندگی، به چه باید دل خوش کرد؟ به اینکه تو اینجایی که زندگی هست و یگانگی، که این نمایش بزرگ هنوز پابرجاست تا تو هم کلامی بر آن بیفزایی. من امیدوارم تا پیش از رفتن و هجرتمان از این جهان، تا پیش از کوچ کردنمان، کلامی، شعری، حرف و حدیثی،خاطره ای، به ثبت برسانیم و بعد برویم

 

نظرات

پیشنهاد سردبیر